



مهمان خانه ماتادور اثری از کیوان ارزاقی
انتشارات
کتابسرای تندیس
«هنوز چند دقیقه از اولین عکس و استوری در اینستاگرام نگذشته که پیغامهای زیادی از دوستانِ دیده و ندیده به دستم میرسد با این مضمون: «کیوان تو هم رفتی؟» چندنفری هم که علامت سؤال انتهای جمله را نگذاشتهاند، جمله را به شکل خبری و جوری نوشتهاند که انگار آنها از چیزی خبر دارند که من بیخبرم! از قرار معلوم سالها قبل با نوشتن رمان سرزمین نوچ به نماد و اسطوره و مبارزِ ضدمهاجرت تبدیل شدهام!
خیلی از دوستانم که لباس را بریده و تنم هم کردهاند، حالا در پیامهای خصوصی از من ناراحتند که چرا قبل از رفتن از آنها خداحافظی نکردهام. برای دوستان توضیح میدهم که قصدم از سفر، تفریح و نوشتن سفرنامه است و خیال ماندن ندارم. برای اثبات حرفم از چند ایموجی هم استفاده میکنم، ولی گویا ایموجیها و نوشتهها باعث نمیشود حرفم را باور کنند. در جواب جوری نوشتند که یعنی: «میدانیم هرچیزی در بارهٔ عشق و علاقه به ایران نوشته بودی کشک بوده.» شاید هم این دوستان حق دارند چون شرایط به گونهای است که هر عکسی از چمدان و فرودگاه و پاسپورت میبینیم، مهاجرت در ذهن نقش میبندد.